صبح جمعه دهم اسفند ۱۴۰۳ علی‌رغم سرمای شدید، به گونه‌ای که وقتی آب به شیشه پاشیدم فوراً یخ بست، به دلیل کاری ضروری ناچار عازم شهر ساری شدم و فیروزکوه و گردنه‌های گدوک و ورسک را گذراندم. پیش از ورود به شهر زیراب، در سه راهی آلاشت، پلیس اتوموبیل‌ها را متوقف می‌کرد که یکی هم من بودم.
 

حسن شیدا، شاعر و نویسنده: مردی با لباس شخصی جلو آمد و گفت: مدارک، گفتم: خلافی کرده‌ام؟ دوباره گفت: مدارک، نه میلیون تومان جریمه داری! سرم سوت کشید! گفتم: باشد، فی‌الحال می‌پردازم، باز گفت: مدارک؛ گفتم: شما با لباس شخصی هستید؛ کمی خیره مرا نگاه کرد و سپس پلیسی را صدا زد و گفت:‌ این ماشین می‌رود پارکینگ، مدارکش را هم بگیر. سربازی کنار من نشست و پیش از خروج از زیراب، در انتهای یک خیابان پر از گل و لای ـ و به برکت باران با دو سه دریاچه مصنوعی! به پارکینگ رفتم. شماره ورود من ۱۳۰ بود و سرباز راهنما هم غیب شد. 
پرسیدم: حال چه باید بکنم؟ مسئول پارکینگ گفت: امروز جمعه است، من ماشینی برایت خبر می‌کنم، برو ساری و فردا صبح زود بیا. تلفنی زد و اتومبیلی آمد و راننده‌اش گفت که تا ورودی ساری ۴۰۰ هزار تومان و در صورت ورود به شهر ۵۰۰ هزار تومان. پرسیدم: در این شهر مهمانسرا کجاست؟ گفت: فقط امامزاده «عبدالحق»! راننده ۴۰ هزار تومان گرفت و مرا به امامزاده برد، اما پیرمرد مسئول پذیرش، در برابر تعجب من گفت: شما را نمی‌پذیرم، چون مجرد هستی! در حالی که از شدت سرما از چشم و بینی من آب می‌ریخت و گوش‌هایم درد گرفته بود، گفتم: پیرمردی ۸۰ ساله هستم و با درد پا و کمر در این شهر غریب گرفتار شده‌ام و ناچار امشب را به «آقا» پناه آورده‌ام:
بگفتم: در این شهر درمانده‌ام
یک امشب به «آقا» پناهنده‌ام
بگفتا که: ای مانده در بین راه
مجرد در این جا ندارد پناه!
پرسیدم: مسئول این جا کجاست؟ گفت: نیست، برو از خود «آقا» مجوز بگیر!
این حرف او داد مرا درآورد و گفتم: امشب همین جا در کنار مزار این شهدا و دیگر مردگان می‌خوابم و فردا صبح جنازه یخ‌ زده‌ام روی دستتان می‌ماند! جماعتی هم جمع شدند. مسئول جوان امامزاده (که نبود!) از گوشه‌ای پیدا شد و چیزی در گوش پیرمرد گفت و او هم پس از گرفتن ۱۵۰ هزار تومان مرا به طبقه بالا برد و در انتهای راهرو قفل اتاقی را باز کرد و عجب اتاقی!
مرا برد با خویش آن پیرمرد
اتاقی مرا داد چون گور سرد
که بی روزن و سرد و بی‌نور بود
مسافر، تو گویی که شبکور بود!
دو طبقه ساختمان در کنار گورستان با اتاق‌های متعدد و همه خالی. جوان به گوش پیرمرد خوانده بود که:برای خوابیدن سر و صدا، وی را به فلان اتاق ببر که کسی او را نبیند (یا للعجب!)
بگفتا به آن پیرمرد، آن جوان
اتاقی بده گوشه‌ای در نهان!
که هرگز نبیند ورا هیچ‌کس
(چو یک اژدهای دمان در قفس!)
گفتم: این اتاق به کار من نمی‌آید. مرا به اتاق دیگری برد که پنجره‌ای داشت و تمیز بود، با دو سه تخته پتو و دو سه تا بالش و بخاری را روشن کرد و من در کنار بخشی از وسایلی که با خود آورده بودم ولو شدم و گفتم الحمدالله، و آن شب در کنار قبرستان و در جوار از دنیا رفتگان خوابیدم. صبح فردا می‌بایست به دفتر «۱۰+پلیس» می‌رفتم. نشانی عوضی دادند و بعد نفس‌زنان ۳۹ پله را بالا رفتم. 
وای، در یک دفتر نسبتاً کوچک بیش از ۲۰ مراجعه‌کننده بود و ۲ خانم مسئول رسیدگی، و اتاقکی که عکس می‌انداختند و (گویا برای کارت ملی) مدارک را خواستند و کارت عابربانک و فی‌المجلس جرایم را کسر کردند با ۷۰ هزار تومان اضافی! رفتم پارکینگ که ماشین را بگیرم، گفتند باید به دفتر پلیس امداد ببری، و کس دیگری راهنمایی کرد که آن طرف خیابان به دفتر فرماندهی شهرستان سوادکوه برو، و آن طرف خیابان شاید بیش از نیم کیلومتر! با خستگی و درد پا و کمر رفتم، مدارک را نشان دادم، افسری (و وی هم با لباس شخصی) گفت: ربطی به ما ندارد! چنان عصبی شدم که کلاهم را وسط راهرو به زمین کوبیدم! 
همان شخص با خنده کلاهم را آورد و گفت که چند لحظه صبر کنم. در حدود ۲۰ دقیقه بعد نامه‌ای به من داد و گفت:‌ برو ماشینت را آزاد کن. بار دیگر لنگان‌لنگان خیابان گل‌آلود را طی کردم، مسئول پارکینگ دریچه کوچکی را گشود، نگاهی به کاغذ کرد و گفت:‌ این برگه ترخیص نیست. یک نفر دیگر راهنمایی کرد که باید مجدداً به دفتر «۱۰+پلیس» بروم! این بار شلوغ‌تر از بار قبل. پس از نیم ساعتی دوباره مدارک اتومبیل و کارت عابربانک را گرفتند و باز هم مبالغی برداشتند و برگه ترخیص دادند. آیا کار تمام شد؟ خیر!
گفتند اتومبیل ترخیص نمی‌شود تا تأییدیه لازم از مرکز بیاید. دردسرتان ندهم وجهی هم بابت پارکینگ پرداختم و ساعتی بعد حرکت کردم. یعنی صبح جمعه از تهران حرکت کردم و شنبه شب به ساری رسیدم. حال ۴ پرسش برای من مطرح است:
اول ـ چرا افسر پلیس در هنگام انجام وظیفه از پوشیدن لباس نیروی انتظامی امتناع کرده است که احتمالاً ایجاد شبهه شود؟
دوم ـ تا آن که جا من تحقیق کرده‌ام، پلیس هنگامی وظیفه دارد اتومبیلی را متوقف کند که خلاف مشهودی را مشاهده کند. برای اعزام به توقفگاه هم باید تصادف منجر به جرح باشد، یا راننده تحت تعقیب باشد (گویا ماده ۶ قانون جرایم رانندگی)
سوم ـ پلیس مسئول حفظ سلامت و امنیت و آرامش مردم است. وقتی کسی حاضر است فی‌المجلس جریمه را بپردازد، این همه برو و بیا و ایجاد بدبینی در مردم با عنوان قانون چرا؟
چهارم ـ اگر من با زن و بچه بودم و پولی هم به اندازه مقدار جریمه همراهم نبود در آن سرما می‌بایست چه می‌کردم؟
آنچه بطور بسیار خلاصه نوشتم باید مورد توجه مسئولان نیروی انتظامی قرار گیرد، و نکته آخر این که چرا امامزاده را نسبت به در راه ماندگان بی‌مهر نشان می‌دهند، و باز هم با عنوان قانون و مقررات؟
 

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی